سگی شیری را گفت:

با من کشتی بگیر!شیر سر باز زد
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می ترسد
شیر گفت:
سرزنش سگان را خوشتر دارم تا که شیران مرا شماتت کنند که با سگی جنگیده ام

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1397 ساعت 18:23 | بدون نظر

کوهنوردی که خیلی به مهارت خود ایمان داشت، قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. 
تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. 
در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.

کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!» ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می‌داشت، دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی‌دید و نمی‌توانست کاری انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجاتم بده!» صدایی از آسمان شنید که می‌گفت: «آیا تو ایمان داری که من می‌توانم نجاتت دهم؟»
کوهنورد گفت: «بله.» صدا گفت: «طناب را ببر!» کوهنورد لحظه‌ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید. 
صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده بود را دو دستی و محکم چسبیده بود ولی او با زمین فقط یک متر فاصله داشت...! "خدایا 
ما را ببخش که طناب ایمان مان به نازکی یک نخ شده است ! 
خودت عنایتی کن تا به حبل الله المتین دست بزنیم

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1397 ساعت 18:16 | بدون نظر

روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش.... در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟زن به سرعت گفت : هرگز و مرد را رها کرد. ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟زن گفت: البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد:من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی، تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ... در حقیقت همه ما چهار زن داریم! ا الف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک می‌کند. ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1397 ساعت 14:44 | بدون نظر

ببخشيد، یک سكه دوزاری داريد؟ 

می خواهم به گذشته ها, زنگ بزنم! 
به آن روزهاي دور...
به دل های بزرگ،
به محل كار پدرم، 
به جوانی مادرم،
به کوچه هاى كودكى، 
به هم بازيهاى بچگى.

می خواهم زنگ بزنم به دوچرخۀ خسته ام، 
به مسیر مدرسه ام که خنده های مرا فراموش کرده، 
به نیمکت های پر از یادگاری،
به زنگ هاى تفريح مدرسه، 
به زمستانی که با زمین قهر نبود، 
به بخارى نفتى که همۀ ما رابا عشق دور هم جمع میکرد،
می دانم آن خاطره ها کوچ کرده اند... 
می دانم ...
آري مي دانم كه تو هم ، دنبال سكه مي گردى !!
افسوس...هیچ سکه ای در هیچ گوشی تلفنی ،
دیگر ما را به آن روزها وصل نخواهد کرد...
حيف ... 
صد افسوس که دوزاری مان بموقع نیفتاد !

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1397 ساعت 9:42 | بدون نظر

کوتاه ترین داستان جهان را "ارنست همینگوی" نوشته  است.

ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخوانده‌اید، آن را به شما پیشنهاد می کنیم.



 "For Sale: Baby Shoes, Never Worn"

« برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده»

نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است.

گفته می شود «ارنست همینگوی» این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است.

منبع: سیمرغ


برگرفته شده از hematifarsani.blog.ir

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در شنبه اول اردیبهشت 1397 ساعت 22:29 | بدون نظر