گاهی!

 

خانمان سوز بود آتش آهی گاهی       

   ناله ای می شکند پشت سپاهیگاهی

گر مقـدّر بشود سلک سلاطین پوید      

    سالک بی خبر خفـته به راهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود     

     به «عزیزی» رسد افتاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق  

  آتش افروز شود برق نگاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع     

    رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب     

     بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیاهی گاهی

چشـم گریان مرا دیدی و لبخند زدی    

      دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشم ، فریبنده ترت می بینـم      

    در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی    

      جلوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّد که با گریه دلت نرم کنم      

    بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

«معینی کرمانشاهی»

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در دوشنبه دوم مرداد 1396 ساعت 9:12 | بدون نظر

https://t.me/alavykashkul

موشي در خانه‌ي صاحب مزرعه تله موش ديد، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد، همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطي ندارد؛

ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد، از مرغ برايش سوپ درست کردند، 
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند، گاو را براي مراسم ترحيم کشتند و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و به مشکلي که به ديگران ربط نداشت فکر مي‌کرد ... !!!

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در یکشنبه اول مرداد 1396 ساعت 22:54 | بدون نظر

https://t.me/alavykashkul

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه ای 

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست 

گفت یا برق است یا باد است یا افسانه ای

گفتمش این ها که می بینی چرا دل بسته اند

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای 

گفتمش احوال جانم را پس از مردن بگو 

گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه ای

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در یکشنبه اول مرداد 1396 ساعت 22:41 | بدون نظر

مارها قورباغه‌ ها را می خوردند و 
قورباغه ‌ها از این نابسامانی بسیار 
غمگین بودند، تا اینکه قورباغه‌ ها 
علیه مارها به لك لك ‌ها شکایت کردند. 
لك لك ‌ها تعدادی از مارها را خوردند 
و بقیه را هم تار و مار کردند
طولی نکشید که لك لك ها گرسنه 
ماندند و شروع کردند به خوردن
قورباغه‌ ها، قورباغه ‌ها ناگهان دچار 
اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از 
آنها با لك لك‌ ها کنار آمدند و عده‌ ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولی این بار همپای 
لك لك ‌ها شروع به خوردن قورباغه ‌ها 
کردند. حالا دیگر قورباغه‌ ها متقاعد 
شده‌ اند که انگار برای خورده شدن 
به دنیا آمده اند! ولی تنها یك مشکل 
برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستان شان خورده می شوند، یا دشمنان شان!!!!

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در یکشنبه اول مرداد 1396 ساعت 13:23 | بدون نظر

داساتان_واقعی که در پاکستان اتفاق افتاده است !


دکتر ایشان ، پزشک و جراح مشهور پاکستانی ، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد ، با عجله به فرودگاه رفت .

بعد از پرواز ، ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فروداضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...

بعد از فرود هواپیما ، دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت :
من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه ، برای من برابر با جان خیلی انسانهاست و شما می خواهید من 16 ساعت ، تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟

یکی از کارکنان گفت :
جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید می تونید یک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما ، سه ساعت بیشتر نمانده است ...

دکتر ایشان ، با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه ، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدورنبود ...

ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده است ...

خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...

که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...

کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی را شنید :
- بفرما داخل ، هر که هستی در بازه ...

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند . پیرزن خنده ای کرد و گفت :
کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ... ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...

دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد ، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ... که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هر از گاهی بین نمازهایش ، او را تکان می داد .

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود . بعد از اتمام نماز و دعا ، دکتر رو به او کرد و گفت :
بخدا من شرمنده این لطف و کرم واخلاق نیکوی تو شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

پیرزن گفت :
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است .
من همه دعاهایم قبول شده ، بجز یک دعا ...

دکتر ایشان می پرسد :
چه دعایی ؟

پیرزن می گوید :
این طفل معصومی که جلو چشم شماست ، نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا ، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ... ولی هم او خیلی از ما دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم ... و هم می گویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است و من از پس آن برنمی آیم ... می ترسم این طفل بیچاره و مسکین ، خوار و گرفتار شود ... پس از خدا خواسته ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد و کارم را آسان کند !

دکتر ایشان در حالیکه گریه می کرد ، گفت :
به والله که دعای تو ، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت ... تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند .
من بخدا هرگز باورنداشتم که الله عزوجل با یک دعا. ، این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند و بسوی آنها روانه می کند .

**********

وقتی که دستها ، از همه اسبابها کوتاه می شود و امید ، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید ، باز می شود .

هر جایی که امید ادامه دارد ، تمام کائنات در راستای خواسته ی او تلاش می کنند .

در قلب شما ، چقدر امید ادامه دارد ؟؟؟

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در شنبه سی و یکم تیر 1396 ساعت 9:39 | بدون نظر