یکی از اعیان گوید که من در روز عیدی به خانه والد خود رفتم، زنی پیر، جامه کهنه ای پوشیده و به نزدیک مادرم نشست. در آن اثنا مادرم گفت: ایشان را می شناسی؟ گفتم: نه. گفت: عنانه است، مادر جعفر برمکی. لاجرم متوجه او شدم و دیگر پرسیدم از او که در مدت حیات، از غرایب آن چه مشاهده کرده ای بیان فرمای.

گفت: ای فرزند! چه گویم. غریب تر از این چه توان بود که عیدی بر من گذشت که چهار صد کنیز در خدمت من کمر بسته و من با این وجود شاکر نبودم. اکنون بر من عیدی می گذرد که به دو پوست گوسفند که یکی را به زیر اندازم و دیگری را بر خود پوشم، خرسندم. از آن سخن پند گرفتم و ازحال خود خرسند گشتم.

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در چهارشنبه دوم اسفند 1396 ساعت 22:6 | بدون نظر

پا شدی از میان این بستر، نکند اتفاقی افتاده؟!
بسته ای چادرت به دور کمر، نکند اتفاقی افتاده؟!

پاشدی تا کمی قدم بزنی، آب و جارو به این حرم بزنی
بازویت خوب شد مگر مادر؟! نکند اتفاقی افتاده؟!

دست خود را نگیر بر دیوار، کار این خانه را به من بسپار
زینبت که نمرده است آخر، نکند اتفاقی افتاده؟!

نان نپز جان من خطر دارد، سرفه هایت فقط ضرر دارد…
… نان نپز بین دود و خاکستر، نکند اتفاقی افتاده؟!

رحم کن بر دل حسن بس کن، شانه بر موی من نزن بس کن
دست خود را تکان نده دیگر، نکند اتفاقی افتاده؟!

لیله القدر… باطنِ قرآن، به لبت آمده است الرحمن
چه شده شأن سوره ی کوثر؟ نکند اتفاقی افتاده؟!

دست زخمی خود به آب نزن، تا بشویی خودت حسین و حسن
تو چرا نور خانه ی حیدر؟ نکند اتفاقی افتاده؟!

به تن خود لباس نو کردی، روی لب یاس خنده آوردی
بهتری؟ نه… نمی کنم باور، نکند اتفاقی افتاده؟!

بوی رفتن گرفته کاشانه، پرشکسته… نپر از این لانه
عزم کردی بدون ما به سفر، نکند اتفاقی افتاده؟!

غصه ام را چرا دوتا کردی؟ صحبت از عصر کربلا کردی
روضه خواندی..‌‌ دلم شده مضطر، نکند اتفاقی افتاده؟!

دستبافت به من سپردی و… روضه ها را خودت شمردی و…
 گفتی از داغ بوسه بر حنجر، نکند اتفاقی افتاده؟!

 محمد جواد شیرازی

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در دوشنبه سی ام بهمن 1396 ساعت 20:55 | بدون نظر


حضرت زهرا(سلام الله علیها) در پاسخ کسی که سؤال کرد چرا همسرتان برای خلافت برحق خود قیام و تلاشی نمی کند؟ فرمودند :

امام همچون کعبه است که مردم باید به سویش روند،نه آنکه (منتظر باشند تا) او به سوی آنها بیاید.

بحارالانوار، ج36، ص353

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در دوشنبه سی ام بهمن 1396 ساعت 17:18 | بدون نظر

عکس هوایی از مقبره خیام نیشابوری

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در دوشنبه سی ام بهمن 1396 ساعت 17:10 | بدون نظر

پیرمردی تهیدست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند دختر و پسرش بیمار بودند و با سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان نیکوکاری مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمردگوشه های ان را گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار ازمشکلات خودسخن می گفت که ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما وگره ای ازگره های زندگی ما بگشای

  بس گره بگشوده ای ازهرقبیل 

  این گره را نیز بگشا ای جلیل  

پیرمرد درحالیکه این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت یکباره یک گره ازگره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت

خیلی ناراحت شد رو به آسمان کرد و گفت:

 من تو را کی گفتم ای یارعزیز      

کاین گره بگشای و گندم رابریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای   

گرتوانی این گره را برگشای

آن گره راچون نیارستی گشود   

این گره بگشودنت دیگر چه بود

پیرمرد با ناراحتی و نا امیدی نشست تاگندم هاراجمع کند ولی درکمال ناباروری دید دانه های گندم روی کیسه ای از سکه های طلا ریخته است .

پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و ازخداطلب بخشش نمود.

 "...عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شرلکم والله یعلم وانتم لاتعلمون"(آیه ۲۱۶ سوره بقره)

وبساچیزی راخوش نداریددرحالی که برای شما بهتر است و بساچیزی را دوست داریددرحالی که برای شما شرّ است و خدا می داند و شما نمی دانید.

                                  

بر اساس سروده ای از پروین اعتصامی

نوشته شده توسط سیدحسن علوی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1396 ساعت 17:35 | بدون نظر